در آخرین مرتبهٔ آگاهی و انسانیت،
دیگر خشم و حسادت و خودشیفتگی جایی ندارند.
تهمت و دروغ و بیتفاوتی معنای خود را از دست میدهند.
چون انسان در آن مرتبه، به صلح درونی رسیده است.
او وجود این صفات را انکار نمیکند، بلکه میبیند، میپذیرد،
و آگاهانه از آنها فراتر میرود.
تا وقتی با ذهن و احساسات یکی شدهای،
در دوگانگی به سر میبری:
در بازی ذهن، در واکنشها، در رنج.
اما لحظهای که درمییابی «ذهن هست، ولی تو ذهن نیستی»،
همهچیز دگرگون میشود.
آنجا تو ناظر میشوی ،
نه بازیگر در طوفان احساسات، بلکه شاهدی آرام بر امواجشان.
مثل کسی که رفتارهای کودک را میبیند و لبخند میزند،
نه از سر بیتفاوتی، بلکه از سر درک.
این آگاهی، فراتر از نفی و انکار است.
نه مقاومت است و نه جنگیدن با آنچه هست.
بلکه تسلیم کامل در برابر جریان هستیست.
در این حضور آگاه، خشم از میان میرود ،
نه چون سرکوب شده،
بلکه چون دیگر جایی برای شعلهور شدنش نیست.
فرد آگاه، به محرک خشم نگاه میکند،
میبیند، میفهمد، و سپس آگاهانه انتخاب میکند.
یاد کودکیام میافتم، روزی در آشپزخانه صدای تلویزیون را میشنیدم.
شیخی از امام حسن میگفت؛
از مردی که به او ناسزا گفت و امام با لبخند پرسید: «اهل کجایی؟»
آن روز حیران مانده بودم،
چگونه ممکن است کسی توهین بشنود و کوچکترین آشفتگی درونش نیاید؟
سالها بعد، وقتی مفهوم ناظر بودن و تسلیم جریان هستی را درک کردم،
فهمیدم راز آرامش امام، حضور بوده است.
آنجا که تأیید یا رد، ستایش یا نفرت،
دیگر در تو موجی نمیآفرینند.
این راه، راه شفا و خودآگاهیست
راه کسانی که از خور و خواب و خشم و شهوت عبور کردهاند
و اکنون در جستوجوی حقیقت وجود خویشاند.
در نگاه فرادوگانگی، دیگر «این خوب است و آن بد» معنا ندارد.
ذهن تقسیم میکند، اما آگاهی میبیند.
در این بینش، عشق بیقید و شرط، تنها زبان جهان است.
روح، در این زمینِ دوگانه، آمده تا تجربه کند و آگاه شود.
و روزی که آگاه شود،
دیگر به یاد میآورد که در دنیای روح، هیچ جدایی نیست ،
فقط عشق است، و حضور.
اهورا💗