آگاهی کل(۲)

در سنت صوفیانه و عرفانی، این نگاه یک قدم جلوتر می‌رود. صوفی خدا را نه فقط خالق بیرونی جهان، بلکه حقیقتی می‌داند که درون تجربه‌ی انسان جریان دارد. در عرفان، خدا نه صرفا هنرمند، نه فقط فیلسوف و نه حتی تنها طراح نظم، بلکه آگاهی‌ای است که خود را در صورت‌های گوناگون تجربه می‌کند. جهان دیگر صرفا ساخته‌ی خدا نیست؛ جهان صحنه‌ی تجربه‌ی خداست.

برای عارف، خدا در بیرون جست‌وجو نمی‌شود، بلکه در عمق ادراک، در سکوت ذهن، و در لحظه‌ی ناب آگاهی کشف می‌شود. همان نوری که جهان را آفریده، درون انسان نیز حضور دارد. به همین دلیل در نگاه صوفیانه، هر موجود زنده حامل نشانه‌ای از آن آگاهی کل است؛ نه به‌صورت نمادین، بلکه به‌صورت واقعی و زنده.

اگر امروز جهان را شبیه یک برنامه‌ی پیشرفته در نظر بگیریم، عرفان می‌گوید انسان فقط کاربر این برنامه نیست، بلکه بخشی از خودِ آگاهیِ برنامه‌نویس است. خدا هم‌زمان طراح سیستم و تجربه‌کننده‌ی آن است؛ هم ناظر و هم حاضر. آن نور واحد که در همه‌ی اجزای جهان جریان دارد، همان چیزی است که صوفی آن را «حق» می‌نامد؛ حقیقتی که هم در کل است و هم در جزء.

در این نگاه، هنر، ریاضیات، فلسفه و حتی فناوری، ابزارهایی هستند که آگاهی از طریق آن‌ها خود را می‌شناسد. تفاوت عرفان با دیگر مسیرها در این است که به‌جای توضیح جهان، تلاش می‌کند آن را بی‌واسطه تجربه کند. نه برای فهمیدن بیشتر، بلکه برای دیدنِ بی‌حجاب.

شاید به همین دلیل است که عرفان هیچ‌گاه به یک عصر خاص محدود نمی‌شود. چون هر زمان که انسان از سطح دانستن عبور می‌کند و به سطح دیدن می‌رسد، همان‌جا عرفان آغاز می‌شود؛ جایی که خدا دیگر یک مفهوم نیست، بلکه تجربه‌ای زنده است که در هر لحظه، در حال رخ‌دادن است.

پارت دوم

اهورا💚

آگاهی کل (۱)

در هر عصر، انسان‌ها خدا را در آینه‌ی دانشی می‌دیدند که خودشان در آن به بلوغ رسیده بودند. گویی هرگاه بشر به فهم عمیق‌تری از جهان می‌رسید، همان فهم را به ساحت الوهیت نسبت می‌داد و خدا را «پدر» یا سرچشمه‌ی آن علم می‌دانست.

زمانی که هنر زبان اصلی انسان بود، خدا هنرمند دیده می‌شد؛ خالقی که جهان را نه فقط ساخته، بلکه زیبا ساخته است. نظم رنگ‌ها، نسبت‌ها، فرم‌ها و هماهنگی طبیعت، نشانه‌ی ذوق و خلاقیت او تلقی می‌شد. جهان یک اثر هنری بود و خدا، هنرمندی که امضا‌یش در هر برگ، هر کوه و هر انسانی دیده می‌شد.

در دورانی که فلسفه به اوج رسید، خدا فیلسوف درک شد؛ عقلی مطلق که جهان را بر اساس معنا، علت و غایت پدید آورده است. اگر انسان می‌توانست درباره‌ی هستی پرسش کند، پس خالق هستی خود باید سرچشمه‌ی پرسش و پاسخ باشد. خدا حقیقتی دانسته می‌شد که پیش از هر اندیشه‌ای اندیشیده است.

وقتی ریاضیات به زبان اصلی فهم جهان تبدیل شد، خدا ریاضی‌دان دیده شد، نظمی که در حرکت ستارگان، تناسب بدن انسان و تکرار الگوهای طبیعت جاری بود، تصادفی به نظر نمی‌رسید. همه‌چیز قابل اندازه‌گیری، محاسبه و پیش‌بینی بود، و این جهانِ قانون‌مند، ذهنی قانون‌گذار را در پسِ خود نشان می‌داد.

در عصر فیزیک، خدا به‌صورت قانون‌گذار طبیعت درک شد،نیرویی که قوانین حرکت، زمان، فضا و انرژی را وضع کرده و خود از آن‌ها فراتر ایستاده است. جهان ماشینی دقیق بود و خدا، مهندسی که آن را به حرکت درآورده است.

اما امروز، در عصر اطلاعات و آگاهی، تصویر تازه‌ای شکل گرفته است. جهان دیگر فقط یک اثر هنری یا یک معادله یا یک دستگاه مکانیکی نیست، بلکه می‌توان آن را یک برنامه‌ی فوق پیشرفته و عمیق دانست. شبکه‌ای از داده‌ها، الگوها، قوانین و روابط پویا که به‌طور مداوم خود را به‌روزرسانی می‌کند. در این نگاه، خدا یا همان آگاهی کل، نه صرفا خالق بیرونی، بلکه طراح یک سیستم زنده و هوشمند است.

جهانی که در آن از هنر برای زیبایی، از ریاضیات برای نظم، از فلسفه برای معنا، و از آگاهی برای جهت استفاده شده است؛ گویی همه‌ی این‌ها زبان‌های برنامه نویسی مختلف یک طراحی واحدند. برنامه‌ای که   زنده، پویا و چندلایه است.

شاید همان‌طور که انسان در هر عصر خدا را شبیه عمیق‌ترین فهم خود دیده، امروز نیز در حال نزدیک‌شدن به درکی است که در آن خدا نه فقط «سازنده‌ی جهان»، بلکه خودِ آگاهیِ جاری در آن است؛ آگاهی‌ای که هم می‌بیند، هم ادراک می کند، هم خلق می‌کند و هم تجربه می‌کند…

پارت اول

اهورا💚

فراتر از دوگانگی

در آخرین مرتبهٔ آگاهی و انسانیت،

دیگر خشم و حسادت و خودشیفتگی جایی ندارند.

تهمت و دروغ و بی‌تفاوتی معنای خود را از دست می‌دهند.

چون انسان در آن مرتبه، به صلح درونی رسیده است.

او وجود این صفات را انکار نمی‌کند، بلکه می‌بیند، می‌پذیرد،

و آگاهانه از آن‌ها فراتر می‌رود.

تا وقتی با ذهن و احساسات یکی شده‌ای،

در دوگانگی به سر می‌بری:

در بازی ذهن، در واکنش‌ها، در رنج.

اما لحظه‌ای که درمی‌یابی «ذهن هست، ولی تو ذهن نیستی»،

همه‌چیز دگرگون می‌شود.

آنجا تو ناظر می‌شوی ،

نه بازیگر در طوفان احساسات، بلکه شاهدی آرام بر امواجشان.

مثل کسی که رفتارهای کودک را می‌بیند و لبخند می‌زند،

نه از سر بی‌تفاوتی، بلکه از سر درک.

این آگاهی، فراتر از نفی و انکار است.

نه مقاومت است و نه جنگیدن با آنچه هست.

بلکه تسلیم کامل در برابر جریان هستی‌ست.

در این حضور آگاه، خشم از میان می‌رود ،

نه چون سرکوب شده،

بلکه چون دیگر جایی برای شعله‌ور شدنش نیست.

فرد آگاه، به محرک خشم نگاه می‌کند،

می‌بیند، می‌فهمد، و سپس آگاهانه انتخاب می‌کند.

یاد کودکی‌ام می‌افتم، روزی در آشپزخانه صدای تلویزیون را می‌شنیدم.

شیخی از امام حسن می‌گفت؛

از مردی که به او ناسزا گفت و امام با لبخند پرسید: «اهل کجایی؟»

آن روز حیران مانده بودم،

چگونه ممکن است کسی توهین بشنود و کوچک‌ترین آشفتگی درونش نیاید؟

سال‌ها بعد، وقتی مفهوم ناظر بودن و تسلیم جریان هستی را درک کردم،

فهمیدم راز آرامش امام، حضور بوده است.

آنجا که تأیید یا رد، ستایش یا نفرت،

دیگر در تو موجی نمی‌آفرینند.

این راه، راه شفا و خودآگاهی‌ست 

راه کسانی که از خور و خواب و خشم و شهوت عبور کرده‌اند

و اکنون در جست‌وجوی حقیقت وجود خویش‌اند.

در نگاه فرادوگانگی، دیگر «این خوب است و آن بد» معنا ندارد.

ذهن تقسیم می‌کند، اما آگاهی می‌بیند.

در این بینش، عشق بی‌قید و شرط، تنها زبان جهان است.

روح، در این زمینِ دوگانه، آمده تا تجربه کند و آگاه شود.

و روزی که آگاه شود،

دیگر به یاد می‌آورد که در دنیای روح، هیچ جدایی نیست ،

فقط عشق است، و حضور.

اهورا💗

صلح درونی

صلح درونی از جایی میاد که دو نیروی درونت، زنانه و مردانه، به تعادل برسن.

هیچ‌کدوم برتر از دیگری نیستن؛ یکی لطافت و پذیرش بهت می‌ده، و اون یکی قدرت و پایداری.

وقتی این دو کنار هم قرار می‌گیرن، تو در مرکز وجودت آرام می‌گیری.

سه چاکرای بالا، انرژی زنانهٔ آگاهی و درک درونی رو در خودشون دارن،

و سه چاکرای پایین، انرژی مردانهٔ عمل و حضور در جهان رو.

وقتی این دو در جریان هماهنگ حرکت می‌کنن،

احساس می‌کنی درونت و بیرونت یکی شدن.

دیگه دنبال تعادل در بیرون نمی‌گردی، چون اون رو در درونت پیدا کردی.

تعادل یعنی هم روشنایی‌هات رو ببینی، هم تاریکی‌هات.

یعنی قضاوت نکنی، فقط بپذیری و در آغوش بگیری.

آگاهی واقعی وقتی به وجود میاد که از عقل و شهود با هم استفاده می‌کنی.

می‌فهمی هیچ‌کدوم دشمن هم نیستن؛ منطق بهت جهت می‌ده و شهود عمق.

وقتی با هم هستن، راهت روشن‌تر و آرام‌تر می‌شه.

زندگی یعنی حرکت بین این دو قطب،

بین فکر و احساس، بین انجام دادن و بودن.

صلح درونی یعنی بفهمی هر دوی این جنبه‌ها بخش‌هایی از تو هستن.

وقتی در آغوششون می‌گیری، حس می‌کنی در آرامشی آگاهانه ناظر جریان زندگی هستی،

و وجدِ «بودن» تبدیل می‌شه به حالت دائم آگاهی تو

اهورا

ذهن چیست؟

وقتی از ذهن و آگاهی سخن می‌گوییم، منظور نابود کردن ذهن نیست.

ذهن، خود یک کالبد است؛ پلی است میان روح و جهان ماده. روح نمی‌تواند بی‌واسطه پا به عرصه‌ی جسم بگذارد، و این کالبد ذهنی‌ست که نقش تنزیل‌دهنده را ایفا می‌کند. ذهن همان تصویر، همان شخصیت، و همان تفاوتی‌ست که هر کدام از ما را یگانه می‌سازد.

آنچه اهمیت دارد «آگاه شدن بر ذهن» است؛ یعنی اینکه انسان اسیر جریان بی‌پایان اندیشه‌ها نشود، بلکه ذهن را به ابزاری در خدمت آگاهی بدل کند. اما در زندگی روزمره، واقعیت این است که بیشتر ما در چنگال ذهن به سر می‌بریم: افکاری بی‌وقفه، ترس از آینده‌ای که شاید هرگز رخ ندهد، و حسرت گذشته‌ای که دیگر هرگز بازنمی‌گردد.

هر فکری که ما را به گذشته یا آینده می‌برد و از حضور ناب لحظه جدا می‌کند، ما را از ذات حقیقی‌مان دور می‌سازد. نه اینکه ذهن بد باشد، بلکه اسارت در آن مانع دیدن حقیقت می‌شود.

سخن بر سر این است که باید از حالت بقا بیرون آمد و به حالت آگاهی درونی وارد شد. این آگاهی جایی برای رسیدن ندارد؛ مقصدی بیرون از تو نیست. آگاهی در همان لحظه رخ می‌دهد، درست آنگاه که از خواب صورت‌ها برمی‌خیزی و در روشنای حضور بیدار می‌شوی.

اهورا

🍃 بیداری درونی یا آگاهی یعنی چه؟

بیداری یعنی آگاه بودن بر خودِ آگاهی؛ یعنی هم‌هویت نبودن با ذهن، شخصیت یا تصویری که از خود ساخته‌ایم، و واکنش نشان دادن آگاهانه.

۹۹ درصد مردم در ناآگاهی و خوابی عمیق زندگی می‌کنند. رفتارهایشان از الگوهای تکراری و ناخودآگاه برمی‌خیزد. ذهن ناآگاه پر از افکار بیهوده است و هرگز آرامش درونی ندارد. به همین دلیل به‌راحتی تحریک می‌شوند، چون بیشتر واکنش نشان می‌دهند تا فکر کنند.

اما فرد آگاه پیش از سخن گفتن یا واکنش نشان دادن، همهٔ جوانب را در نظر می‌گیرد. حضورش عمیق و آرام است؛ عشق، آرامش و شفقت را به اطرافش می‌تاباند. او تحت تأثیر عوامل بیرونی نیست، چون در درون خود مأمنی گرم، آرام، ساکن و سرشار از اعتماد به جریان هستی یافته است.

در چنین انسانی حسادت، رقابت و برتری‌جویی جایی ندارد. از نیت‌های پشتِ اعمال دیگران آگاه است، پس قضاوت نمی‌کند و تنها مشاهده می‌کند. از چیزی به زور دفاع نمی‌کند، چون ایگو ندارد. به تجربه‌ها و آگاهی‌های تازه باز است و هیچ مقاومت درونی ندارد.

عشق او بی‌قید و شرط است. بحث نمی‌کند، چون می‌داند افراد به اندازهٔ آگاهی درونی‌شان خودشان را ابراز می‌کنند. انرژی‌اش را صرف بدگویی دربارهٔ دیگران نمی‌کند؛ بلکه آن را برای خودشناسی، خودآگاهی و ارتقای آگاهی جمعی نگاه می‌دارد.

تمرین حضور:

وقتی ذهن مشغول شد، به خودت بگو:

من افکارم نیستم،

من از آنها آگاهم،

با افکار و احساساتت یکی نشو،

در لحظه جاری‌ باش و وجد حضور و بودن را عمیقاً احساس کن‌. 

 اهورا