آگاهی کل(۲)

در سنت صوفیانه و عرفانی، این نگاه یک قدم جلوتر می‌رود. صوفی خدا را نه فقط خالق بیرونی جهان، بلکه حقیقتی می‌داند که درون تجربه‌ی انسان جریان دارد. در عرفان، خدا نه صرفا هنرمند، نه فقط فیلسوف و نه حتی تنها طراح نظم، بلکه آگاهی‌ای است که خود را در صورت‌های گوناگون تجربه می‌کند. جهان دیگر صرفا ساخته‌ی خدا نیست؛ جهان صحنه‌ی تجربه‌ی خداست.

برای عارف، خدا در بیرون جست‌وجو نمی‌شود، بلکه در عمق ادراک، در سکوت ذهن، و در لحظه‌ی ناب آگاهی کشف می‌شود. همان نوری که جهان را آفریده، درون انسان نیز حضور دارد. به همین دلیل در نگاه صوفیانه، هر موجود زنده حامل نشانه‌ای از آن آگاهی کل است؛ نه به‌صورت نمادین، بلکه به‌صورت واقعی و زنده.

اگر امروز جهان را شبیه یک برنامه‌ی پیشرفته در نظر بگیریم، عرفان می‌گوید انسان فقط کاربر این برنامه نیست، بلکه بخشی از خودِ آگاهیِ برنامه‌نویس است. خدا هم‌زمان طراح سیستم و تجربه‌کننده‌ی آن است؛ هم ناظر و هم حاضر. آن نور واحد که در همه‌ی اجزای جهان جریان دارد، همان چیزی است که صوفی آن را «حق» می‌نامد؛ حقیقتی که هم در کل است و هم در جزء.

در این نگاه، هنر، ریاضیات، فلسفه و حتی فناوری، ابزارهایی هستند که آگاهی از طریق آن‌ها خود را می‌شناسد. تفاوت عرفان با دیگر مسیرها در این است که به‌جای توضیح جهان، تلاش می‌کند آن را بی‌واسطه تجربه کند. نه برای فهمیدن بیشتر، بلکه برای دیدنِ بی‌حجاب.

شاید به همین دلیل است که عرفان هیچ‌گاه به یک عصر خاص محدود نمی‌شود. چون هر زمان که انسان از سطح دانستن عبور می‌کند و به سطح دیدن می‌رسد، همان‌جا عرفان آغاز می‌شود؛ جایی که خدا دیگر یک مفهوم نیست، بلکه تجربه‌ای زنده است که در هر لحظه، در حال رخ‌دادن است.

پارت دوم

اهورا💚

آگاهی کل (۱)

در هر عصر، انسان‌ها خدا را در آینه‌ی دانشی می‌دیدند که خودشان در آن به بلوغ رسیده بودند. گویی هرگاه بشر به فهم عمیق‌تری از جهان می‌رسید، همان فهم را به ساحت الوهیت نسبت می‌داد و خدا را «پدر» یا سرچشمه‌ی آن علم می‌دانست.

زمانی که هنر زبان اصلی انسان بود، خدا هنرمند دیده می‌شد؛ خالقی که جهان را نه فقط ساخته، بلکه زیبا ساخته است. نظم رنگ‌ها، نسبت‌ها، فرم‌ها و هماهنگی طبیعت، نشانه‌ی ذوق و خلاقیت او تلقی می‌شد. جهان یک اثر هنری بود و خدا، هنرمندی که امضا‌یش در هر برگ، هر کوه و هر انسانی دیده می‌شد.

در دورانی که فلسفه به اوج رسید، خدا فیلسوف درک شد؛ عقلی مطلق که جهان را بر اساس معنا، علت و غایت پدید آورده است. اگر انسان می‌توانست درباره‌ی هستی پرسش کند، پس خالق هستی خود باید سرچشمه‌ی پرسش و پاسخ باشد. خدا حقیقتی دانسته می‌شد که پیش از هر اندیشه‌ای اندیشیده است.

وقتی ریاضیات به زبان اصلی فهم جهان تبدیل شد، خدا ریاضی‌دان دیده شد، نظمی که در حرکت ستارگان، تناسب بدن انسان و تکرار الگوهای طبیعت جاری بود، تصادفی به نظر نمی‌رسید. همه‌چیز قابل اندازه‌گیری، محاسبه و پیش‌بینی بود، و این جهانِ قانون‌مند، ذهنی قانون‌گذار را در پسِ خود نشان می‌داد.

در عصر فیزیک، خدا به‌صورت قانون‌گذار طبیعت درک شد،نیرویی که قوانین حرکت، زمان، فضا و انرژی را وضع کرده و خود از آن‌ها فراتر ایستاده است. جهان ماشینی دقیق بود و خدا، مهندسی که آن را به حرکت درآورده است.

اما امروز، در عصر اطلاعات و آگاهی، تصویر تازه‌ای شکل گرفته است. جهان دیگر فقط یک اثر هنری یا یک معادله یا یک دستگاه مکانیکی نیست، بلکه می‌توان آن را یک برنامه‌ی فوق پیشرفته و عمیق دانست. شبکه‌ای از داده‌ها، الگوها، قوانین و روابط پویا که به‌طور مداوم خود را به‌روزرسانی می‌کند. در این نگاه، خدا یا همان آگاهی کل، نه صرفا خالق بیرونی، بلکه طراح یک سیستم زنده و هوشمند است.

جهانی که در آن از هنر برای زیبایی، از ریاضیات برای نظم، از فلسفه برای معنا، و از آگاهی برای جهت استفاده شده است؛ گویی همه‌ی این‌ها زبان‌های برنامه نویسی مختلف یک طراحی واحدند. برنامه‌ای که   زنده، پویا و چندلایه است.

شاید همان‌طور که انسان در هر عصر خدا را شبیه عمیق‌ترین فهم خود دیده، امروز نیز در حال نزدیک‌شدن به درکی است که در آن خدا نه فقط «سازنده‌ی جهان»، بلکه خودِ آگاهیِ جاری در آن است؛ آگاهی‌ای که هم می‌بیند، هم ادراک می کند، هم خلق می‌کند و هم تجربه می‌کند…

پارت اول

اهورا💚

فراتر از دوگانگی

در آخرین مرتبهٔ آگاهی و انسانیت،

دیگر خشم و حسادت و خودشیفتگی جایی ندارند.

تهمت و دروغ و بی‌تفاوتی معنای خود را از دست می‌دهند.

چون انسان در آن مرتبه، به صلح درونی رسیده است.

او وجود این صفات را انکار نمی‌کند، بلکه می‌بیند، می‌پذیرد،

و آگاهانه از آن‌ها فراتر می‌رود.

تا وقتی با ذهن و احساسات یکی شده‌ای،

در دوگانگی به سر می‌بری:

در بازی ذهن، در واکنش‌ها، در رنج.

اما لحظه‌ای که درمی‌یابی «ذهن هست، ولی تو ذهن نیستی»،

همه‌چیز دگرگون می‌شود.

آنجا تو ناظر می‌شوی ،

نه بازیگر در طوفان احساسات، بلکه شاهدی آرام بر امواجشان.

مثل کسی که رفتارهای کودک را می‌بیند و لبخند می‌زند،

نه از سر بی‌تفاوتی، بلکه از سر درک.

این آگاهی، فراتر از نفی و انکار است.

نه مقاومت است و نه جنگیدن با آنچه هست.

بلکه تسلیم کامل در برابر جریان هستی‌ست.

در این حضور آگاه، خشم از میان می‌رود ،

نه چون سرکوب شده،

بلکه چون دیگر جایی برای شعله‌ور شدنش نیست.

فرد آگاه، به محرک خشم نگاه می‌کند،

می‌بیند، می‌فهمد، و سپس آگاهانه انتخاب می‌کند.

یاد کودکی‌ام می‌افتم، روزی در آشپزخانه صدای تلویزیون را می‌شنیدم.

شیخی از امام حسن می‌گفت؛

از مردی که به او ناسزا گفت و امام با لبخند پرسید: «اهل کجایی؟»

آن روز حیران مانده بودم،

چگونه ممکن است کسی توهین بشنود و کوچک‌ترین آشفتگی درونش نیاید؟

سال‌ها بعد، وقتی مفهوم ناظر بودن و تسلیم جریان هستی را درک کردم،

فهمیدم راز آرامش امام، حضور بوده است.

آنجا که تأیید یا رد، ستایش یا نفرت،

دیگر در تو موجی نمی‌آفرینند.

این راه، راه شفا و خودآگاهی‌ست 

راه کسانی که از خور و خواب و خشم و شهوت عبور کرده‌اند

و اکنون در جست‌وجوی حقیقت وجود خویش‌اند.

در نگاه فرادوگانگی، دیگر «این خوب است و آن بد» معنا ندارد.

ذهن تقسیم می‌کند، اما آگاهی می‌بیند.

در این بینش، عشق بی‌قید و شرط، تنها زبان جهان است.

روح، در این زمینِ دوگانه، آمده تا تجربه کند و آگاه شود.

و روزی که آگاه شود،

دیگر به یاد می‌آورد که در دنیای روح، هیچ جدایی نیست ،

فقط عشق است، و حضور.

اهورا💗

صلح درونی

صلح درونی از جایی میاد که دو نیروی درونت، زنانه و مردانه، به تعادل برسن.

هیچ‌کدوم برتر از دیگری نیستن؛ یکی لطافت و پذیرش بهت می‌ده، و اون یکی قدرت و پایداری.

وقتی این دو کنار هم قرار می‌گیرن، تو در مرکز وجودت آرام می‌گیری.

سه چاکرای بالا، انرژی زنانهٔ آگاهی و درک درونی رو در خودشون دارن،

و سه چاکرای پایین، انرژی مردانهٔ عمل و حضور در جهان رو.

وقتی این دو در جریان هماهنگ حرکت می‌کنن،

احساس می‌کنی درونت و بیرونت یکی شدن.

دیگه دنبال تعادل در بیرون نمی‌گردی، چون اون رو در درونت پیدا کردی.

تعادل یعنی هم روشنایی‌هات رو ببینی، هم تاریکی‌هات.

یعنی قضاوت نکنی، فقط بپذیری و در آغوش بگیری.

آگاهی واقعی وقتی به وجود میاد که از عقل و شهود با هم استفاده می‌کنی.

می‌فهمی هیچ‌کدوم دشمن هم نیستن؛ منطق بهت جهت می‌ده و شهود عمق.

وقتی با هم هستن، راهت روشن‌تر و آرام‌تر می‌شه.

زندگی یعنی حرکت بین این دو قطب،

بین فکر و احساس، بین انجام دادن و بودن.

صلح درونی یعنی بفهمی هر دوی این جنبه‌ها بخش‌هایی از تو هستن.

وقتی در آغوششون می‌گیری، حس می‌کنی در آرامشی آگاهانه ناظر جریان زندگی هستی،

و وجدِ «بودن» تبدیل می‌شه به حالت دائم آگاهی تو

اهورا

ذهن چیست؟

وقتی از ذهن و آگاهی سخن می‌گوییم، منظور نابود کردن ذهن نیست.

ذهن، خود یک کالبد است؛ پلی است میان روح و جهان ماده. روح نمی‌تواند بی‌واسطه پا به عرصه‌ی جسم بگذارد، و این کالبد ذهنی‌ست که نقش تنزیل‌دهنده را ایفا می‌کند. ذهن همان تصویر، همان شخصیت، و همان تفاوتی‌ست که هر کدام از ما را یگانه می‌سازد.

آنچه اهمیت دارد «آگاه شدن بر ذهن» است؛ یعنی اینکه انسان اسیر جریان بی‌پایان اندیشه‌ها نشود، بلکه ذهن را به ابزاری در خدمت آگاهی بدل کند. اما در زندگی روزمره، واقعیت این است که بیشتر ما در چنگال ذهن به سر می‌بریم: افکاری بی‌وقفه، ترس از آینده‌ای که شاید هرگز رخ ندهد، و حسرت گذشته‌ای که دیگر هرگز بازنمی‌گردد.

هر فکری که ما را به گذشته یا آینده می‌برد و از حضور ناب لحظه جدا می‌کند، ما را از ذات حقیقی‌مان دور می‌سازد. نه اینکه ذهن بد باشد، بلکه اسارت در آن مانع دیدن حقیقت می‌شود.

سخن بر سر این است که باید از حالت بقا بیرون آمد و به حالت آگاهی درونی وارد شد. این آگاهی جایی برای رسیدن ندارد؛ مقصدی بیرون از تو نیست. آگاهی در همان لحظه رخ می‌دهد، درست آنگاه که از خواب صورت‌ها برمی‌خیزی و در روشنای حضور بیدار می‌شوی.

اهورا

🍃 بیداری درونی یا آگاهی یعنی چه؟

بیداری یعنی آگاه بودن بر خودِ آگاهی؛ یعنی هم‌هویت نبودن با ذهن، شخصیت یا تصویری که از خود ساخته‌ایم، و واکنش نشان دادن آگاهانه.

۹۹ درصد مردم در ناآگاهی و خوابی عمیق زندگی می‌کنند. رفتارهایشان از الگوهای تکراری و ناخودآگاه برمی‌خیزد. ذهن ناآگاه پر از افکار بیهوده است و هرگز آرامش درونی ندارد. به همین دلیل به‌راحتی تحریک می‌شوند، چون بیشتر واکنش نشان می‌دهند تا فکر کنند.

اما فرد آگاه پیش از سخن گفتن یا واکنش نشان دادن، همهٔ جوانب را در نظر می‌گیرد. حضورش عمیق و آرام است؛ عشق، آرامش و شفقت را به اطرافش می‌تاباند. او تحت تأثیر عوامل بیرونی نیست، چون در درون خود مأمنی گرم، آرام، ساکن و سرشار از اعتماد به جریان هستی یافته است.

در چنین انسانی حسادت، رقابت و برتری‌جویی جایی ندارد. از نیت‌های پشتِ اعمال دیگران آگاه است، پس قضاوت نمی‌کند و تنها مشاهده می‌کند. از چیزی به زور دفاع نمی‌کند، چون ایگو ندارد. به تجربه‌ها و آگاهی‌های تازه باز است و هیچ مقاومت درونی ندارد.

عشق او بی‌قید و شرط است. بحث نمی‌کند، چون می‌داند افراد به اندازهٔ آگاهی درونی‌شان خودشان را ابراز می‌کنند. انرژی‌اش را صرف بدگویی دربارهٔ دیگران نمی‌کند؛ بلکه آن را برای خودشناسی، خودآگاهی و ارتقای آگاهی جمعی نگاه می‌دارد.

تمرین حضور:

وقتی ذهن مشغول شد، به خودت بگو:

من افکارم نیستم،

من از آنها آگاهم،

با افکار و احساساتت یکی نشو،

در لحظه جاری‌ باش و وجد حضور و بودن را عمیقاً احساس کن‌. 

 اهورا

دنیای درونت، دنیای بیرونت را تغییر می دهد، پارت دوم

شروعِ این مسیرِ تغییر،
به هیچ وجه دشوار نیست.
باور کنید حرفم رو.

تنها پیش‌نیازش،
یک نیتِ قلبیِ عمیق برای دگرگونیِ وجودتونه.
همین.

تنها و تنها راهتون، همینه:
کودکِ درون.

ببینید…
روح، یک آگاهیِ کیهانی‌ست در قالبِ کالبد.
این آگاهی، منطقِ “این خوبه، اون بده” رو نمی‌شناسه.
هیچ‌چیزی براش غیرممکن نیست.

هر چی بخواید بهتون میده،
فقط باید اول شفاش بدین.

در طولِ زندگی،
داغونش کردیم…
بعد هم رهاش کردیم.

این کودکِ درون،
خودِ روحِ شماست. 🌙

برای ارتباط باهاش،
باید ساکن، ساکت و خالی بشین.
یعنی درونتون آروم بشه،
به ذهن آگاه بشین،
به افکارِ بی‌پایان آگاه بشین،
تا کم‌کم آرام بگیره.

اون‌وقته که می‌تونید حسش کنید.

وقتی شما ساکت می‌شید، اون شروع می‌کنه.

می‌دونید چرا بیشترِ مردم از سکوت بیزارن؟
چون از هسته‌ی باطنی خودشون فرار می‌کنن؛
از همون کودکِ زخمی.

ولی فقط یک بار، برای همیشه، با ترستون روبه‌رو بشین.
باورتون نمی‌شه چطور همه‌چیز متحول میشه.

بهش بگید دوسش دارید.
مراقبش باشید.
براش چیزهایی که می‌خواد بخرید.
اون خودش بهتون می‌گه
کدوم رابطه، کدوم آدم، بهش آسیب می‌زنه.

با هم زخم‌هارو شفا بدین.

وقتی می‌گم “شفا بدین”،
قرار نیست کار خاصی انجام بدین.

فقط باید به اون زخم،
به دلیلش،
و به نوع اثرگذاریش در زندگیتون آگاه بشین.
بفهمین از کجا ریشه می‌گیره…
بعد، تغییرش بدین.

به عنوان مثال:
من سال‌ها از شخصی حسِ بدی می‌گرفتم.
قلبم هیچ وقت باهاش صاف نمی‌شد.

تا اینکه یه روز، در سکوت، از کودکِ درونم پرسیدم:
«چرا از دیدن این آدم انقدر اذیت می‌شم؟»

یهو خاطره‌ای اومد جلوی چشم،
از وقتی فقط سه سالم بود.
باورم نمی‌شد.
مثل پرده‌ی سینما جلوی چشمم زنده شد.

اون موقع فهمیدم
ترس و حس منفیِ من از کجا سرچشمه می‌گیره.

از کودکم خواستم اونو ببخشه،
درک کنه که اون فرد،
در سطح خاصی از آگاهی بوده
و کاملاً به اعمالش آگاه نبوده.

بخشیدیمش.
و از اون به بعد،
هیچ خبری از اون حسِ بد نبود.

ببینید… این روش تجربیه.
باید خودتون واردش بشین تا درکش کنین.

وقتی دائم سلف‌تاک منفی دارین،
صبح تا شب،
اون کودک باور می‌کنه.

زندگیتون، حالِ اون کودک رو منعکس می‌کنه.

قرار نیست به خودتون دروغ بگید.
اول، می‌ریم توی دلِ ترس.
باهاش روبه‌رو می‌شیم.
بعد، تک‌تک زخم‌ها رو شفا می‌دیم.
و بعد، پروگرام‌ جدید می‌دیم به کودک.

اون‌وقته که هر چی لازم باشه،
به‌راحتی جذب می‌شه.

به یاد داشته باشید:

تا راضی نباشید،
رضایت درونی رو جذب نمی‌کنید.

تا شاد نباشید،
شادی بیشتر سراغتون نمیاد.

تا شاکرِ برکات نباشید،
برکاتِ بیشتری جاری نمی‌شه.

پارت بعدی در مورد جذبه،
اما نه اون‌جوری که جا افتاده…
چون جزئیاتی داره که کمتر گفته شده ✨

اهورا

پارت دوم

پارت اول (https://t.me/downinthedeep1/106)

دنیای درونت، دنیای بیرونت را تغییر می دهد.

در قدمِ اول برای تغییر دنیای درون و بیرونت، باید سفرِ ریشه‌یابیِ زخم‌ها و شفا رو آغاز کنی.
کودکِ زخمی درونت ، که من بهش می‌گم «کودکِ درون» ، همون روحِ توئه، همون ماهیتِ وجود، همون هدیه‌ی خداوند، و همون راهِ اتصال به منبع هستی.
باید اون کودکِ کهکشانی رو پیدا کنی، بهش مهر بورزی، اعتمادش رو جلب کنی، و با کمک خودش، مسیر شفا رو شروع کنی.

هیچ‌کس از بیرون، نمی‌تونه تو رو نجات بده.
هیچ‌کس از درونِ تو خبر نداره؛ از زخم‌ها، ترس‌ها، افکار و احساساتت، یا اون الگوهای تکرارشونده‌ای که هی باز میان و میرن.
فقط کودکِ درونته که کلیدِ تغییر رو داره.
وقتی بهش عشق بدی و اعتمادش رو جلب کنی، خودش با نشانه‌ها راهت رو نشونت می‌ده؛
می‌گه کجا باید بپذیری،
کجا باید بجنگی،
کجا باید تسلیم بشی،
و کجا باید خودت رو ترمیم کنی.

این سفر، زمان می‌بره.
به اندازه‌ی عمق زخم‌ها و سال‌های زندگی‌ت.
ولی بدون، این تنها راهِ رسیدن به آرامشِ عمیق درون و بیرونه.

برای ارتباط با اون، باید ساکت شی…
ساکن شی…
خالی شی…
دم مزن، تا دم زند بهرِ تو روح.
بذار اون راهنمات باشه؛
اون، آگاهیِ بالاتری از تو و از داستانِ زندگی‌ت داره.

مشکل، ناهماهنگیِ کالبد با روحه.
باید بپذیری که تو این کالبد، این خانواده، این کشور و این شرایط رو خودت انتخاب کردی.
تا نپذیری، تغییر محال است.
نقطه‌ی صفر، پذیرشه.

می‌دونم سؤالِ خیلی‌هاتون همینه:
من کی‌ام؟ چرا اینجام؟ چه‌کار باید بکنم؟

جوابش در مشاهده است.
خودت رو ببین. خانوادت رو ببین. رابطه ‌هات رو ببین.
این‌ها انتخاب‌های تو برای رشد و تجربه بودن.
این یعنی تو منحصر به فردی؛
همه‌چیز درباره‌ی تو خاصه، فقط مالِ خودِ توئه.
تو اومدی تا اثرانگشتِ خودت رو روی این هستی بذاری.

پس خودت رو عمیقاً مشاهده کن؛
اینجا، دلیلِ وجودت رو خواهی یافت.
و این فقط از مسیرِ ارتباط با کودکِ درون ممکن می‌شه.
اون کم‌کم فلسفه‌ی زندگی‌ت رو برات روشن می‌کنه.

دنبالِ کسی از بیرون نباش.
گنجِ حقیقی، همیشه درونِ توست.
هیچ پیام‌آوری پیروِ کسی نبود؛
همه‌شون در سکوتِ درون، خدا رو جستن.

اگر خودت رو بشناسی، خدا رو شناخته‌ای.
چون تنها فاصله میانِ تو و او، حجابِ ذهنه ،
خواسته‌ها، ترس‌ها، و افکاری که صدای قلبت رو خاموش کرد‌ن.

رها کن همه چیز را، تا بیابی او ☀️را
از درونِ خویش این آوازها را منع کن،
تا کشف گردد رازها 🌙

دوستتون دارم، زیاد.
اهورا

پارت اول

راه دیدن حقیقت…

بخش دوم: راه دیدن حقیقت

حالا که دانستیم حق چیست و حقیقت یعنی آشکار شدنِ او، درمی‌یابیم که حقیقت دیدنی است؛
اما چگونه باید آن را دید؟
چگونه می‌توان آن را بی‌واسطه درک کرد، نه از لابه‌لای واژه‌ها و باورهای دیگران؟

حقیقت یعنی همه‌چیز.
هر آنچه هستی دارد، از کوچک‌ترین ذره تا بی‌کران هستی، از اوست و به اذن اوست.
پس برای آنکه حقیقت را درون خود و در هر چیز ببینی، باید خود را تهی کنی از نقش‌ها و رنگ‌ها.

باید بی‌رنگ شوی،
بی‌تعصب،
بی‌باور خاصی،
بی‌قضاوت.

تنها «مشاهده‌گر» باش؛
نه تحلیل‌گر، نه داور، نه قاضیِ جهان.
وقتی ذهن خاموش شود، وجودت چون آینه‌ای می‌گردد که تنها حق را بازتاب می‌دهد.
آنگاه زبانت نور حق را می‌گوید،
نگاهت مهر حق را می‌پراکند،
و حضورت، آرامش و اعتماد به او را جاری می‌کند.

در این مقام، وجه خداوند بر زمین می‌شوی.
دستت، دستِ اوست؛
قلبت برای همه می‌تپد، نه برای نفع خویش.
از حیوانیت و خودخواهی گذشته‌ای و در مسیر انسانیت بیدار شده‌ای.
اینجاست که تازه «خلیفه‌ی خدا» می‌شوی ، نه به نام، بلکه به حضور.

اما بدان:
مقامِ شاهد و ناظر و تسلیمِ محض، پایان راه نیست.
آنجاست که راهِ حقیقی تازه آغاز می‌شود.
کدها یکی‌یکی برایت گشوده می‌شوند.
می‌فهمی چرا آمده‌ای، چه در تو نهاده شده، و رسالتت در این جهان چیست.
و آن‌گاه، آگاهانه و با عشق، قدم در راه انجام آن می‌گذاری.

اهورا

به نام حق

hاهورا

به وب سایت خودشناسی اهورا خوش آمدید

از دوگانگی به سوی یگانگی

حقیقت چیست؟

یکی از بنیادی‌ترین سؤال‌های بشر است. تعریف‌های زیادی از بزرگان تاریخ دربارهٔ حقیقت وجود دارد. بیایید نخست «حق» و «حقیقت» را تفکیک کنیم: • حق = خدا، واقعیتِ مطلق • حقیقت = آشکار شدنِ آن واقعیت یا شناختِ ما از آن طبق گفته‌های ارسطو، کانت و دکارت، «حقیقت» بیشتر یک معیار شناختی یا منطقی است. افلاطون، ابن‌عربی، مولانا، شمس تبریزی و گاندی معتقدند که حقیقت چیزی فراتر از دنیا و همان خداست. اسپینوزا و بودا حقیقت را در «درکِ مستقیمِ واقعیت» می‌بینند: یکی از راه عقل و دیگری از راه بیداری. در واقع، ارسطو، کانت و دکارت مسیر شناختِ حقیقت را توصیف می‌کنند، اما دستهٔ دوم (که بالا ذکر شد) خودِ امر حق را توصیف می‌کنند. بودا و اسپینوزا حقیقت را شناختِ نظامِ طبیعت می‌دانند؛ بودا آن را از طریق بیداری درونی کشف می‌کند. اگر «حق» را منبع کل وجود و هستی بدانیم، هر چیزی که در دنیای ملک و ملکوت به هستی نایل شده است بخشی از حق است. هر بخش ماهیت اصلی ذات حق را در خود دارد، در غیر این صورت اصلاً وجود نمی‌داشت. چیزی جز حق نیست؛ هر چه می‌بینی حق است. این ذهن توست که همه چیز را به درست و غلط و زشت و زیبا تفکیک می‌کند؛ در یگانگی جز نور واحد و حق هیچ نیست. آیا انسان تا وقتی که در سلطهٔ ذهن (نفس) است قادر به درک حق است؟ تنها راه درک بی‌واسطهٔ حقیقت، بی‌ذهنی و بودنِ محض است؛ مشاهدهٔ عمیق بدون فیلتر تفکیک ذهن. تمامی تعاریف از حق یا حقیقت از نوع نگاه خاص و فیلتر شخصی هر فرد آمده است. همان‌طور که بزرگان نظرات خود را گفته‌اند، من هم درک درونی خود را ارائه کردم. تو باید به دنبال درک و دریافت پاسخ سؤال‌هایت از درون باشی؛ بیرون فقط نظر دیگران است و به دانش تو می‌افزاید. می‌توانی دانسته‌های دیگران را حفظ و تکرار کنی، اما جستجوگر حقیقی به حفظ دانش دیگران اکتفا نمی‌کند، زیرا درونش را دگرگون و متحول نمی‌کند. آیا نباید حق راهی برای ادراک بی‌واسطهٔ خودش برای تو قرار می‌داد؟ تا به حال از خود پرسیده‌ای که پیامبر مسلمانان محمد نبی چگونه قرآن را دریافت، یا مولانا جلال‌الدین محمد بلخی چگونه مثنوی معنوی و آثار ارزنده‌اش را مکتوب کرد؟ عطار، حافظ، افلاطون و دیگران چطور؟ حقیقت طبق گفتهٔ همان بزرگان «دیدنی» است. اما چگونه؟ با چشم ظاهر؟ عطار نازنین در این ابیات آشکارا به دیدن و درک آن یکتای حقیقی در درون سخن می‌گوید: خدا را در درون او بیشکی یافت یکی دید و دم از یکی زد اینجا درون ذات شد در دید یکتا یکی دیدار بنمودش عیانی ز دید خویشتن دیدار خود دید ز نور خویشتن اسرار خود دید همه اسرار این گفت در یکی یافت خدا را در درون او بیشکی یافت مثال دیگر از عطار: «چون به درون ننگری، حق را نبینی، و چون درونت را پاک کنی، حق را ببینی.» پیامبر اسلام (حدیث قدسی): «لَا یَسَعُنِی سَمَائِی وَلَا أَرْضِی وَلَكِنْ یَسَعُنِی قَلْبُ عَبْدِی الْمُؤْمِنِ» (آسمان و زمین مرا در خود نمی‌گنجانند، ولی دل بندهٔ مؤمن مرا در خود می‌گنجاند.) و همان حکمت سادهٔ عارفانه: «ما در نماز سجده به دیدار می‌بریم، بیچاره آن‌که سجده به دیوار می‌برد.» ادراک حق تنها درونی صورت می‌پذیرد. گفته‌های دیگران درکِ خودشان است و توصیف آن درک ، از نوع نگاه خودشان. اهورا

© 2025 تمامی حقوق محفوظ است | صفحه اهورا 💖